زنگ انشاء

خلاقیت از زمانی آغاز می‌شود که تمام دانسته‌هایت را منتشر کنی و دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشی

رمز به دخترها (آبجی های گلم )تعلق میگیره

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پاسخ تست هوش


سوال (تست هوش )

 از لبه پله ها میشه فهمید که گربه داره میره پایین پله :)

متشکرم از تمام دوستانی که شرکت کردند :)


باهوشا بگن



⁉️ در تصویر پایین (👇) گربه به کدام سمت حرکت میکنه؟

قبول دارید ؟

قبول دارید بوی الکل درمانگاه، از خود اون آمپوله استرس آور تره؟


نویسنده :ناشناس 

کلکسیون سکه هایِ ما

کلی طول کشید اینا رو چیدم 

حتی دو ریالی هم داریم (دو زاری، اکثرا برای تلفن استفاده می شده )



شیطون هایِ بی پروا


یه نفر از دوستان 

تعریف کرد: 

یه روز یکی از معلم ها نیومده بود. از دفتر مدرسه به من زنگ زدن گفتن امروز کسی نیست، شما بیا مدرسه فقط مراقب بچه ها باش

می گفت: کل اون روز رو فقط به بچه ها میگفتم بشینین سر جاتون 

یه دختر تپل و بزرگ تر از بقیه بچه ها، نیمکت آخر نشسته بود 

۵ دقیقه یه بار میامد، میز به میز بچه ها رو میزد و فرار میکرد 

از هیچی هم نمی ترسید

 رفتم دفتر، یه چسب ۵ سانتی (چسب کاغذی )اوردم دور دستش پیچیدم که بچه ها رو نزنه 

بعد گفتم بچه ها اون گوشه رو می بینید،همه نگاه کردن به دیوار 

بعد ادامه دادم، یه دوربینِ هر کسی سر و صدا کنه خانم مدیر می بینه 

بعد از ساعت تفریح، وقتی درِ کلاس رو باز کردم چند تا از بچه ها بدون مانتو و مقنعه روی نیمکتها روبروی دوربین خیالی در حال شکلک درآوردن بودن

با عصبانیت گفتم زود بیاین پایین 

یکی از بچه ها گفت الان از دفتر اومدین؟ خانم مدیر ما رو دید یا بیشتر  بمونیم 

من :|

منتهای مراتب


داداشم تعریف میکرد:

یکی از فرماندههای ما از کلمه، منتهای مراتب زیاد استفاده میکرد

طوری بود که توی اتاق بچه ها، یکی از سرگرمی ها گفتن کلمه منتهای مراتب بود و خندیدن...

یه بار چند نفری رفتیم داخل اتاق فرمانده

گفت: منتهای مراتب ....

تمام دوستان که پشت سر من بودن اجازه ندادن جمله کامل بشه، همه  خندیدن 

با خندیدن بچه ها، منم خندیدم

فرمانده ابروها رو گره کرد و گفت: به چی میخندی؟

گفتم: بچه ها خندیدن منم خندیدم، از دوستام بپرسین به چی میخندن 


یکی از بچه ها به قول دوستان از قالتاق های روزگار بود سریع گفت: آقای محمدی، علی از صبح تا به الان wc نرفته و کنارم ایستاده مدام تکون می خوره، پاشو به زمین میزنه، خودشو میلرزونه، ما هم به خاطر این می خندیم

نگاش کنید، همین جوری داره تمام بدنش میلرزه 

فرمانده  خندید، علی هم از خنده بیشتر میلرزید


خدا رو شکر بخیر گذشت 

پدر و مادر حرف گوش کنِ من


یکی از دوستان می گفت

سال قبل بعد از چند روز، رفتم دیدن مامان و بابا 

از در رفتیم داخل بخاری خاموش 

بابا با کلاه کاپشن دو تا جوراب و دو تا شلوار نشسته بود 

مامان که بدتر: تمام لباسهاش بافت بود 

من اینشکلی بودم  😮

پرسیدم چرا شما اینجوری هستین؟

گفتن: مگه نمی بینی تلویزیون زیر نویس میکنه در مصرف گاز صرفه جویی کنید، ما هم داریم صرفه جویی می کنیم

یاد بچگیم افتادم اگر یکم به حرف های تلویزیون اون موقع در مورد تغذیه گوش می کردن، الان احتمالا من شبیه باربی بودم نه گروهبان گارسیا

+یه وبلاگ ۱۵ روزِ با ۴ دنبال کننده خاموش !!

بعدا نوشت :شد ۳ تا خاموش 

بعدا نوشت :دو نفر دنبال کننده خاموش :))

تاس کباب


یه نفر از اقوام تعریف می کرد 

اقوام شوهرم فوت کرده بود با دخترها رفتیم برای عرض تسلیت 

از در که وارد شدیم یه عده خانم به ردیف و تکیه به پشتی نشسته و مشغول پوست و حلقه حلقه کردن سیب زمینی؛ پیاز، بادمجون، هویج بودن 

جاریم(زن برادر شوهرم)اومد کنار دستم نشست گفت: امشب تاس کبابه به ما گفتن بمونین 

من که تا به حال تاس کباب نخوردم 

خیلی تعریف میکنن، چون خیلی اصرار کردن من می مونم اگه به تو هم گفتن بمون

همون لحظه یه نفر بلند شد، صاحب عزا اصرار کرد که برای شام بمونه. جاریم با دست و چشم به اون خانم اشاره کرد بمونه بعد گفت: تاس کبابه :)

بعد نیم ساعت ما هم خواستیم بریم که صاحب عزا با کلی اصرار گفت بمونین 

جاریم هم آروم آروم می گفت بمون 

شام تاس کبابه

ما هم مونیدنی شدیم 

شب شد و سفره رو پهن کردن بشقاب بشقاب غذا میامد داخل سفره 


جاریم گفت اینو نخور صبر کن تاس کباب بیاد 

نون لواش هم گذاشتن داخل سفره 

به جاریم گفتم: فکر کنم تاس کباب همینه

ما چند لقمه ای خوردیم 

کم کم همه کنار رفتن  و سفره داشت جمع میشد، ولی نگاه جاریم هنوز به آشپزخونه بود تا تاسِ، کباب بیاد

بنده خدا فکر می کرد تاس تاس قابلمه قابلمه، تشت تشت کباب میاد تا کوفت کنده جاری تپل و شکموی من!😁

نوازش بیجا


می گفت 

بدو بدو خودمو رسوندم به مترو 

خیلی دیرم شده بود 

داخل واگن آقایون که رسیدم اکثر آقایون خواب بودن؛ دهن ها باز 

گردن ها یا چپ بود یا راست 

یه عده که وسط بودن سرها می افتاد پایین، بیدار میشدن دوباره سرها رو میاوردن بالا 

شبیه خواب گاه، در حالت نشسته بود

دو تا تکدی گر(گدا)هم داخل واگن شدن 

یه گوشه دستمو به میله گرفتم 

تمام حواسم به تکدی گرها بود تا ببینم موضوع جدید چیه 

یکی از تکدی گرها، دختر ۱۳ یا ۱۴ ساله بود 

و اون یکی، یه آقای مسن، که توان راه رفتن نداشت، یه گوشه به میله تکیه داد 


دختر خانم هم رفت بالای سر تک تک  مسافرهایی که روی صندلی خوابیده بودن 

دستش رو میبرد سمتش دهنش؛ لبهاش رو غنچه میکرد و میبوسید،بعد  می چسبوند به صورت مسافرها

آقایون  هم بیدار میشدن با چشم های خواب آلود و با تعجب  نگاش میکردن

بدون اینکه حرفی بزنن سعی میکردن چشم ها رو باز نگه دارن تا دوباره غافلگیر نشن

دختر خانم به یه آقای میان سال طاس(کچل، کم مو، بی مو )رسید

دستش رو روی سر طاس این آقا گذاشت چند تا ضربه زد.....

بعد نوازش کرد!

من :))

مسافرها 😯😯

آقای طاس (کچل)😮😮

Designed By Erfan Powered by Bayan