زنگ انشاء

خلاقیت از زمانی آغاز می‌شود که تمام دانسته‌هایت را منتشر کنی و دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشی

دوست راحتِ من


من با قطار، اتوبوس، هواپیما که سفر میرم ،بعد از نیم ساعت گوشهام هوا میگیره(کیپ ) و خیلی کم می شنوم

میشه گفت برای لحظاتی تقریبا طولانی نمی شنوم.

سری قبل که با دوستان از سفر برمی گشتم:مامان زنگ زد 

گوشیو دادم به یکی از دوستام تا جواب بده.

گفتم نمی شنوم گوشهام هوا گرفته(کیپ شده )

دوستم هم خونسرد به مامان گفت : دخترت کر شده 

اولین روزهای من در بیان


۱_اولین باری که در بیان وبلاگ ساختم، با جیمیل برادر جان بود 

خب اون زمان چون آشنایی با بلاگ نداشتم،جیمیل  همراه کامنت ،منتقل میشد (الان می تونی عدم ثبت جیمیلو انتخاب کنی،البته اون زمان هم میشد ) اون زمان دنبال کردن و جواب کامنت هنوز به بیان اضافه نشده بود

چند روزی  وبلاگها  کامنت گذاشتم،یه روز بعد از کامنت، یه اقایی اومد وبم 

کامنت داد: شما دختری یا پسر؟

رنگ از صورتم پرید نوشتم:دختر 

× چرا جیمیلت اسم یه پسره 

+جیمیل داداشمِ

از اون روز هیچ وقت وبم نیومد 

شاید برای شما اتفاق بی افتد به جیمیل و ادرس توجه نکنید :)


۲_همون اوایل بچه های بیان پست رمز دار میذاشتن 

منم خواستم پست رمز دار بذارم 

فکر میکردم خیلی کلاس داره، برای همین یک پست رمز دار گذاشتم 

محتوای پست این بود:

هوا چقد خوبه 

روزی یه پست رمز دار میذاشتم 

محتوای تمام پستها فقط یه خط بود

هر کسی هم می گفت رمز 

می گفتم رمز نمیدم

کارش دارم


ولیمه خونه یکی از اقوام، مهمان بودیم 

یه خانم مسنی کنار من نشسته بود؛ حال چندان خوبی نداشت نه شربت خورد نه میوه 

سفره که پهن شد تمام وسایل سفره، یه بار مصرف بود. اونقدر حالش بد بود در ظرف غذا رو هم باز نکرد. فقط چند قُلُپ نوشابه خورد و گذاشت روی ظرف غذا .وقتی وسایل سفره رو جمع میکردن، ظرف غذای خودم و اون خانم رو خواستم بردارم که با دستش زد روی دستم گفت بذار باشه، کارش دارم

بعد ظرف غذا رو گذاشت کنار دستش و چادرش رو انداخت روش 

مدام حس میکردم میخواد در گوشش چیزی بگه.

برای اولین بار


برای اولین بار که سوار موتور داداش شدم، جفت پاهام رو گذاشتم روی جاپایی،روی جاپایی ایستادم، از پشتِ موتور،اون یکی پام رو رد کردم 

داداش گفت :چرا اینجوری سوار میشی ؟

کل مسیر هم پام روی اگزوز بود و کف پام می سوخت 

داخل خیابون هم همه می گفتن خانم چادرت رو جمع کن الان میره داخل لاستیک موتور(اون قدر ترسیده بودم حتی یه کوچولو هم جا به جا نمی شدم )

وقتی هم می خواستم پیاده بشم نمی تونستم، با بدبختی پیاده شدم 

پام خورد تو سر داداش

خوبه اومدیم ثواب کنیم، زد با آتش نگاهش کبابمون کرد


داخل  خیابون یا هر مکان عمومی اگه یه خانمی چادرش رو برعکس پوشیده باشه حتما به اون خانم میگم

اکثر خانم ها نارحت میشن و همون لحظه چادر رو درست می پوشن

بارها شده حتی بدو بدو خودم رو به اونا رسوندم


تا به حال هم چند بار برای خودم پیش اومده چادرم رو برعکس پوشیدم؛ سه چهار ساعتی بیرون بودم؛ ولی هیچ کسی ندیده :|

یا بین راه خودم متوجه شدم یا رسیدم خونه؛ مامان دیده


یه روز با دختر دایی رفتیم بازار 

چند تا خانم جلوتر از ما بودن (خب پشت سر بودن من که نمیدیم ) .یه نفر از این خانمها چادرش رو برعکس (قسمت دوخته شده دیده می شد) پوشیده بود 

مثل همیشه خودمو رسوندم بهش صداش کردم

+خانم خانم چادرتون رو برعکس پوشیدین

نگاهم کرد، تهِ نگاه خشمگینش 

"بهتره فرار کنی تا ثواب کردنت تبدیل به کباب شدن، نشهِ‌ی خاصی بود!"

دختر دایی هم آروم توی گوشم گفت :فکر کنم چند نفری بهش گفتن؛تا کتک مفصلی نخوردیم زودتر محو شیم 

نصیحت کننده باحال


بعضیا رو دیدین چه جوری آدامس میجون ؟

حس میکنی یه دمپایی توی دهنشون از راست میره چپ از چپ میره راست 

بعضیا هم هستن با اون آدامس بالن (بادکنک)می سازن (اون لحظه دوست داری با انگشت اون بادکنک رو بترکونی توی صورتش)

چند وقت پیش  در یک دور همی ، یکی از اقوام با ۳۵ سال سن، روبروی من نشسته بود، منو نصیحت میکرد.خیلی هم با کلاس حرف میزد 

یه ادامس هم توی دهنش بود تمام حواسم به ادامس بود، تا حرفهاش
البته آروم میجوید
گرم حرف زدن بودیم که
یه لحظه یه بادکنک بزرگ با آدامس ساخت  و ترکید توی صورتش 


جمع حاضر:😂😂

نصیحت کننده 😓😓

من:😁😁

کیلویی چند ؟

من میوه های تابستون رو نمی شناسم .اخر تابستون یاد میگیرم ولی میوه ها تموم میشه ،تا سال بعد هم فراموش می کنم

همیشه خرید با داداشم هست ،یه روز با داداش رفتیم بیرون 

داداش گفت : تا من از دستگاه پول میگیرم تو برو میوه بگیر 

اقای مغازه دار نه اسم میوه ها نوشته بود نه قیمتها رو 

من هم  میگفتم اقا اینا کیلویی چند ؟

این یکی کیلو چند؟

دو کیلو از اینا بذار 

دو کیلو از اونا 

.......

خلاصه تا خرید اینا تموم شد من کلی وزن کم کردم :)



سن تکلیف

این دختر کوچولوهایی که به سن تکلیف می رسن ؛تا  یکی دو هفته کیف جشن تکلیف رو با خودشون همه جا میبرن (دختر کوچولوهای فامیل ما اینجوری هستن).حدیث تازه به سن تکلیف رسیده بود یه روز با کیفِ صورتی ؛که شامل چادری که دور تا دور اون گل های صورتی ؛تسبیح صورتی و سجاده سفید بود اومد خونه ما

منو نشوند کنار خودش گفت؛ خاله تو فقط نگاه کن من اشتباه نخونم

حدیث وقتی سجده می رفت؛ قسمت پایین چادر می افتاد روی مهر اونم با حرص چادر رو می زد کنار می گفت عهههههه

وقتی می خواست بلند بشه چادر زیر پاش می موند می گفت ای بابااااااااااا

یه جاهای که یادش می رفت  انگشت اشاره رو به دهن می گرفت و می گفت؛خاله اینجا چی بگم

بعد می گفت آهان یادم اومد

من :  :)))

سلام نماز که تموم شد چونه چادر نماز؛ وسط سر بود


+یادمه روزهای اولی که نماز می خوندم ؛چادرم رو گره میزدم

بعد از سلام؛ گره چادر از زیر چونه ؛یا به گونه سمت راست بود یا چپ یا چسبیده بود به دهن

موش آب کشیده

قبول دارم نم نم بارون قشنگه و قدم زدن هم در این هوا قشنگ تر و دلچسب تر 

ولی وقتی شیر فلکه آسمون باز میشه که نمیشه قدم زد،میشی موش آب کشیده بدون چتر 


دوران دبیرستان مسیر خونه تا مدرسه رو با فاطمه میرفتم 

فاطمه چتر دوست نداشت منم بیشتر مواقع سر تا پا خیس میامدم خونه 

چتر همراهم بود  ولی دوست عزیز ما،از چتر فراری.  منم میذاشتم داخل کیف 


+امروز هوا عالیه 

سلام صبح بخیر 

Designed By Erfan Powered by Bayan