زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه یک روزانه نویس ساده

جای امن

/ بازدید : ۹۱
پسر خاله :ببین دختر خاله 
روبروم ایستاد؛ پاهاشو  کنار هم گذاشت
یه نگاه به جوراباش کردم
:حالا چرا لنگه به لنگه پوشیدی پسر خاله ؟
پسر خاله _بدو بدو رفتم مسجد؛ رکوع اول بود که متوجه شدم رنگ جورابم با هم فرق داره

پسر خاله ام در  نوجوانی فوق العاده شیطون و شر  بود.و همیشه حرف آخر رو می گفت. وقتی مامان و اطرافیان از کارهاش صحبت میکنند ؛همیشه فکر میکنم حتما یه نفر دیگه بودِ یا  رفته سربازی اومدِ سنگی به سرش خوردِ که اینقد آروم و مودب شدِ.با اولین حقوقش برای دختر خاله ها و مامانش روسری خریده بود.خاله میگفت هر وقت با ما دعوا میشد میگفت روسریا رو بیارید .

دختر خاله تعریف میکرد چند سال پیش میخواستیم بریم مشهد؛ زیارت امام رضا (ع).رضا از همین جا  تمام حرفهاشو گفت .آخر حرفهای رضا به این نتیجه رسیدیم رئیس کاروان شش نفره مان رضاست .مامان و بابا هیچی نمی گفتن .ما سه نفر هم مجبور شدیم حرفهای اون رو قبول کنیم. برادر بزرگ بود و ارشد
یه روز قبل سفر؛ رضا یکی از شلوارهای که توی خونه می پوشید آورد ؛به من گفت یه جیب برای این شلوار بدوز؛ زیپ هم بذار .
با تعجب نگاش کردم وگفتم برای چی ؟
گفت:  میگه برای چی !خب می خوام پولهامون  رو بذارم توی جیب شلوار
احساس مسئولیتی که در رضا میدیم ؛کلی به داداشم افتخار میکردم .شاید این سفر باعث بشه رضا یکم تغییر کنه
تمام  چمدونها بسته شده بود بابا پول  آورد؛ داد دست رضا
کنار چمدونها نشسته بودم 
دستمو  دراز کردم تا پولها رو از رضا بگیرم تا توی جیب شلوارش بذارم
دستشو آورد جلو گفت :شلوارم  رو بده
شلوار رو از من گرفت  با پولها رفت داخل اتاق
همه به در اتاق نگاه میکردیم رضا تمام لباسهاشو پوشیده بود
گفتم: رضا جان شلوارت رو بده بذارم داخل چمدون
دستش رو زد روی پاش گفت پولها اینجاست
:دو تا شلوارها رو با هم پوشیدی؟ تابستونه گرمت میشه
من راحتم آماده شید زنگ بزنم ماشین بیاد
:گفتم حداقل یه مقداری از پولها رو بده بذارم داخل کیف من.یا بذار توی جیب شلوار رویی  .همه پول یه جا نذار .هر بار بخوای بیرون بیاری سختت هست 
_نه جاش امنه 
بقیه چیزی نگفتند
راهی سفر شدیم .اولین جایی که نیاز به پول پیدا کردیم وقتی بود که می خواستیم کرایه روحساب کنیم
رضا از ماشین پیاده شد کمربندش رو باز دکمه شلوار رو باز  کرد ؛شلوار روکشید پایین زیپ شلوار زیری رو باز کرد همون حالت ایستاده بود تا راننده بقیه پول رو بده .بقیه پول رو گرفت گذاشت داخل جیب ،زیپ رو بالا کشید شلوار بعدی رو هم بالا کشید
چهره ما 5 تا دیدنی بود اون لحظه .خدا رو شکر  راه آهن شلوغ نبود کسی ببینه
خلاصه با کلی بدبختی رسیدیم مشهد .رضا گوش به حرف کسی نمی داد .جای شلوغ و خلوت نمی شناخت .تا میدیدم رضا می خواهد پول بده 5 نفری می رفتیم دور رضا حلقه میزدیم 

از همه جا بدتر روزی بود که منو رضا با هم رفتیم بازار .رضا توی هر مغازه به محض اینکه دستش میرفت به کمربند از صاحب مغازه گرفته تا افراد داخل مغازه به رضا نگاه می کردن .رضا کاری به نگاه مردم نداشت .من بودم که کلی خجالت می کشیدم

 




نویسنده : بانو ... ۲۲ نظر

طولانی ترین شب سال

/ بازدید : ۶۷

من رو با نانچیکو بزنند شب جایی نمی خوابم

یه شب به اصرار دختر دایی ؛خونه دایی جان موندم(چند سالی از من کوچکتره )

ساعت ده شب بود  که دختر دایی با دو دست رختخواب اومد و گفت :

دختر عمه  من امشب پیش تو می خوابم

با تعجب نگاش کردم و گفتم :

یعنی الان باید بخوابیم زود نیست؟من الان خوابم نمیاد

برای من که ساعت یک می خوابیدم اون هم با کلی بدبختی؛  اون موقع شب  سختم بود برم داخل رختخواب.تلویزیون خاموش؛  مودم خاموش ؛چراغها خاموش

یه چراغ خواب رو روشن گذاشتن ؛که مدام نورش داخل چشم من بود.

دختر دایی خوش خواب ترین آدم روی زمینه؛ اراده کنه همون لحظه  می خوابه.یعنی کل خانواده این اخلاق رو دارند

مریم بعد پنج دقیقه خوابید .خونه کاملا ساکت بود

فقط چند دقیقه یه بار صدای موتور یخچال میامد

 حوصله ام سر رفته بود

نیم ساعت که گذشت ؛صدای خرو پف دایی جان  توی کل خونه  پیچید  . در ابتدا کم بود بعد اونقدر زیاد شد که در و دیوار خونه میلرزید .از خروپف هیچ صدایی بدتر نیست   .رفتم بالا سر  دایی ؛بیدارش  کردم تا سرش رو درست روی بالش بذاره .چند دقیقه ای خونه آروم شد. 5 دقیقه بعد دوباره صدای خروپف شروع شد.کلا بیخیال بیدار کردن دایی شدم  چون میدونستم بعد چند دقیقه دوباره شروع میشه

به پهلوی راست خوابیدم انگشتم رو روی  گوشم گذاشتم ؛که حداقل چیزی نشنوم   .صدا کمتر شد.مدام دستم روی گوشم بودولی باز هم صدا میامد 

 پشیمونی در چهره ام موج می زد .سرم درد میکرد

توی حال زار خودم بودم   یه لحظه چشمام گرد شد

 یه پا اومد توی شکمم

از ترس میلرزیدم

این چی بود دیگه .....همین رو کم داشتم تا صبح لگد بخورم .....

دستمو  روی قفسه سینه ام  گذاشتم ؛ بی اختیار میزد.پای مریم رو گرفتم ؛انداختم توی رختخواب خودش ..غرغر کنان گفتم تو چرا لگد میزنی ... روزها کمتر راه برو ... عه عه عه

مریم چشمش رو باز کرد بدون اینکه متوجه بشه که چی شده چشمهاش رو بست و خوابش برد

من همچنان بیدار با چشمهایی بسته.  برای یه دقیقه که دایی خروپف نمیکرد کلی خوشحال میشدم  ولی دوباره به حالت اول بر میگشت  .انگار تنظیم شده بود حتی گاهی اوقات با ریتم خاصی میرفت

اون شب کلی آهنگ برام یادآوری شد

اعصابم خط خطی شده بود .اون شب طولانی ترین شب سال برای من بود . به خونه و آرامش خونمون فکر میکردم .کلی دلتنگ خونه خودمون بودم

هر بار مریم به من لگد میزد ؛یه شوک وارد میکرد .چند بار لگد خوردم

نیمه های شب بود؛ رفتم کلی بالش آوردم؛ یه دیوار بین خودم و مریم درست کردم

یه مقداری به این وضعیت عادت کرده بودم .چشمام خسته بود؛ ولی با این خروپفهای  خوابم نمی برد .یه دفعه یه صدای جدید اضافه شد  .دستم رو از روی گوشم برداشتم

دنبال صدا میگشتم

از روی دیوار به مریم نگاه کردم

مریم توی خواب دندون قروچه میرفت

واااااااااااااای...

مدام دندونهاش رو روی هم می سایید

تا به حال چنین چیزی ندیده بودم .با این صدا؛ خیلی چندشم  میشد

نشستم توی رختخواب جفت گوشهام رو نگه داشتم تا چیزی نشنوم 

 خیلی پشیمون بودم مدام  غر میزدم  فقط فکر میکردم چطور از خونه دایی برم

مریم مدام پشت سر هم دندونهاش رو روی هم می سایید

تشک رو جمع کردم یه زیر انداز پیدا کردم. رفتم توی حیاط خوابیدم

ساعت 6 بود دایی بالا سرم ایستاده بود تو چرا اینجا خوابیدی دایی جان؛ بیا برو تو خونه ؛صدای ماشینها اذیتت میکنه (چون خونه دایی نزدیک پمپ گازبود ماشین های زیادی میامدن ومی رفتن )ولی من صدای ماشین ها رو ترجیح میدادم به دندون قروچه مریم


نویسنده : بانو ... ۱۹ نظر

شلوار 90 سانتی

/ بازدید : ۵۹

:نوه مش حسین چیکار میکنی ؟نوه من رو چرا توی این آفتاب بیرون آوردی ؟

_تیغ (خار بیابون) جمع میکنم

:برای چی جمع میکنی ؟

_می خوام آتیش بزنم

: این کارها چیه ؛برم به مش حسین بگم بیاد .امروز نرفتی دور چاه بچرخی ؟

_زانوهام درد میکنه ؛مادربزرگم دعوام میکنه اگه دیگه برم

عمو حیدر با خر بالای سرم ایستاده بود یه بار هم یونجه برای گاوهاش آورده بود

همیشه شلوارهاش کوتاه بود الان به این شلوارها میگن 90 سانتی. البته خانم ها می پوشن

:تو چرا همیشه اینجایی؟کنگر خوردی لنگر انداختی . برو خونتون  این بابا بزرگت رو اذیت نکن .بچه هاش رو بزرگ کرده حالا نوبت توِ

همیشه کلی باهام شوخی میکرد .یه نگاه به شلوارش انداختم اگه موقع راه رفتن تا بالای  قوزک پا بود؛ وقتی سوار خر(الاغ ) میشد تا بالاتر هم می رسید

:مامان بابات کجا هستن ؟

_خونمون

:برو خونتون بچه ؛دفعه بعد ببینمت با این داس به حسابت میرسم

همان طور که خارهای خشک رو از داخل زمین بیرون میکشیدم گفتم

_شلوارت چرا اینقد کوتاه ؟

:بیا این انجیر ها رو بخور از باغمون آوردم .ببین چقد تیغ رفته توی دستت .چرا مواظب نیستی ؟

بازم به شلوارش نگاه کردم همیشه همه اهالی روستا به شلوارش میخندیدن

 عمو حیدر زیر نور خورشید صورتش سوخته بود یه کلاه حصیری روی سرش بود رو به من گفت به بابا بزرگت سلام من رو برسون و اکرم رو صدا کرد و با خودش برد

همیشه یه کوه  خار بیابون جمع میکردم و آتیش میزدم(کوه کوچولو) .آتیش رو خیلی دوست داشتم الان هم دوست دارم

+کلی از پست رو حذف کردم .سعی کردم کوتاه بنویسم


نویسنده : بانو ... ۱۴ نظر

جام جهانی چشمانت ...

/ بازدید : ۸۷

جهانی که منتظر یک نگاه توست 


اللهم عجل لولیک الفرج


لینک چالش رادیوبلاگیها

به دعوت آقای رحمانی

دعوت :از تمامی دوستان


نویسنده : بانو ... ۱۲ نظر

دومین جوجه /موقت

/ بازدید : ۷۶

دومین جوجه


دومین جوجه طلایی و سفیدِ

با هم دعوا میکنن 😁

نویسنده : بانو ... ۳۵ نظر

اولین جوجه به دنیا اومد:)/موقت

/ بازدید : ۲۱

نویسنده : بانو ... ۱۰ لایک:) |

عصر آن روز

/ بازدید : ۸۱


هر روز عصرها کنار  رودخونه  روبروی خونه مامان بزرگ زیر سایه درخت پشه  می نشستم .گاهی اوقات تنهایی گاهی اوقات با بچه های روستا.البته درست یا غلط بودن نام درخت رو نمیدونم .اهالی روستا به این درخت ؛درخت پشه میگفتند .همیشه لابه لای شاخه هایش گروهی از پشه هایِ صد تایی یا بیشتر وجود داشت  .نزدیک غروب از چند متری درخت نمی تونستی رد بشی. توی رودخونه همه چیز بود از خرچنگ حلزون وماهی گرفته تا بطری پلاستیکی مایع ظرف شویی ...


هنوز هم از خرچنگ می ترسم .عاشق حلزونهای کوچولو بودم  .بدن لیزی داشتند  خودشون رو با زحمت روی زمین میکشیدند.همیشه فکر میکردم خیلی خسته هستن اونا رو در دستم میگرفتم  و تا مسیری میبردم   تا خستگیشون در بیاد .وقتی از لاک بیرون میامدن برعکس مسیر رو می رفتن منم مدام میچرخوندمشون

اون روز عصر؛ طبق روزهای قبل  با یه کاسه تخمه آفتاب گردون نشسته بودم   .با چاقو گونی های (کیسه )تخمه آفتاب گردونِ بابا بزرگ رو سوراخ  می کردم  .بابا بزرگ اون گونی ها رو برای فروش گذاشته بود منم یواشکی هر روز  از اون تخمه آفتاب گردون ها بر میداشتم .تخمه آفتاب گردون بو داده دوست نداشتم


مشغول شکستن تخمه آفتاب گردون ها بودم که دیدم مریم(مریم که میگم یه زن 30 یا 35  ساله بود چون مادر بزرگم می گفت مریم؛ منم میگفتم مریم ) با یه آجر در دست کنار رودخونه به سمت من با سرعت  میامد .فاصله زیاد بود میدیدم این آجر رو هر چند متر یک بار داخل روخونه می کوبه.چشماش داخل رود خونه بود . در هر بار کوبیدن آجر به کف رود خونه کوچیک کم آب میخورد  و آبی بود ؛که به اطراف ریخته میشد . 4 یا 5 بار جلوی چشمم آجر به کف رودخونه زده شد

قبل از رسیدن مریم به من  ؛یه ماهی بزرگ از جلوی چشمام رد شد .مریم هم چادر به کمر بسته از روبروی من رفت .

چقدر زرنگ بود من خبر نداشتم  این مریم خانم .

منم دنبال اونا .

قبل از رسیدن به لوله آهنی مریم تونست ضربه ای به سر ماهی بزنه .ماهی از حرکت ایستاد .مدام دهانش باز و بسته می شد

مریم شبیه قاتل ها ماهی رو از آب گرفت .دست به کمر زد شبیه آفتابه شده بود.چشمانش گرد  از خوشحالی برق  میزد .  ماهی رو از دم آویزون کرد  گفت عجب ماهی بزرگی

برم برای تمیز کردنش

منم پشت سر مریم راه افتادم.دلم خیلی برای اون ماهی می سوخت .زمانی که پولکهاش رو با چاقو جدا میکرد پولکها رو بر میداشتم و گریه می کردم




نویسنده : بانو ... ۳۱ نظر

چشم زخم

/ بازدید : ۶۶
وبلاگم رو چشم زدند

 یه بنده خدایی گفت ؛با وجود 60 دنبال کننده چرا هر  پست بیشتر از 30 یا 40 کامنت داره

هر چند تا به الان به چشم زدن یا همون شما چی میگید (چشم زخم درسته؟ ) اعتقادی نداشتم ولی پیدا کردم

+شوخی بودا
++به علت پیدا نکردن ایده این پست رو قرار دادم :))

نویسنده : بانو ... ۸۹ نظر

شک دارم

/ بازدید : ۶۳

دو ساله وقتی کولر رو روشن می کنند ؛ من سردم میشه

تحمل کولر رو ندارم  بدون کولر هم یه وقتای سردم هست .باید یه گوشه کنار خونه بشینم

مامانم میگه: مادرم (مادر بزرگم  ) آخرای عمرش همین جوری شده بود

و دوباره میگه  مادر زنداییت هم آخرای عمرش اینجوری شده بود


اصلا شک دارم متعلق به این خانواده باشم .من رو از پرورشگاه(به قول نوه خاله یتیم خونه ) نیاوردن :(



نویسنده : بانو ... ۲۳ نظر

اشکال

/ بازدید : ۲۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بانو ...
About Me
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان