زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه

متشکرم :)

مطمئن باش  تو امروز، تنها کسی بودی با گفتن.....

مسیر زندگیم رو تغییر دادی ...

انرژیم ده برابر گذشته ....

مچکرم  به خاطر  موج منفیت :)

دایناسور+درگیری دنبال کننده خاموش

اکثر بچه ها بعضی کلمات رو اشتباه میگن و یه خاطره خوب همیشه توی ذهن باقی میذارن 
در یک دور همی بودیم آرش کوچولو مدام میگفت دای ناصر کجاست ؟دای ناصر کجاست؟
ما میگفتم :دایی ناصر کیه؟ ناصر دایی رو میگی؟ 
ولی همچنان دنبال دای ناصر بود،بالاخره آرش با یه اسباب بازی اومد ....
دای ناصر به زبون آرش  همون دایناسور بود 

+وقتی یه پست خصوصی هست لطفا درخواست رمز ندین مچکرم 
+خواننده خاموش با خودت مشکل داری یه روز در میون دنبال میکنی بعد قطع دنبال 
با عرض معذرت از بقیه دنبال کننده های محترم به خاطر باز نشر 

خصوصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آفتابه لگن

بعضی از فیلم های قدیمی مخصوصا زمان قاجار رو میبینم این خاطره برام زنده میشه 


با بابا به یه مهمونی دعوت شده بودیم .نمیدونم اون زمان چند سال داشتم؛و یادم نمیاد اهالی اون خونه اهل کجا بودن، اونقدر  کم سن و سال بودم  که وقتی آرنج دستم روی  زانوی بابا گذاشته بودم؛ حتی به چونه بابا نمیرسیدم 

یه اتاق بزرگ بود که دور تا دور اون آقایونی با سنهای مختلف ؛ چهار زانو نشسته بودن و به پشتیهای مخملی تکیه داده بودن

قبل از غذا خوردن یه آقایی با یه آفتابه و لگن مسی وارد شد .از همون جلوی در، لگن رو روی زمین میذاشت و با آفتابه روی دست بقیه آب میریخت (آفتابه و لگن مخصوصا شستن دستها بود)

همه دستهاشون رو میشستند و با حوله ای خشک میکردند

منم دستم زیر چونه و روی زانو  بابا ؛به اونا نگاه میکردم

وقتی نوبت من شد آستین لباسم رو بالا زدم هم صورتم رو شستم هم دستهامو

همه آقایون خندیدند :(

آداب و رسوم اونا فقط شستن دستها بود:) 


بچه ها یه لحظه لطفا :)

 سلام 
دوستان محترم، وبلاگ آقای برادر به دلایلی حذف شده بود ولی بازم وبلاگ جدید رو با همون عنوان فعال کردن

دوستانی که قبلا دنبال میکردن و یا دوستانی که می خوان دنبال کنن میتونن به این وبلاگ کلیک سربزنن
 

من عاااااشق شکلاتم

داداشم نمیذاره شکلات بخورم 

من عاااااشق شکلاتم

 بهم راه کار بدید یواشکی بخورم

+تصویر بالا رو خیلی دوست دارم 


عاشق شدم


عاشق شدم ❤


چیکار کنم ؟

سنگ در نون سنگک

سه باری نانوایی رفتم ولی نانوایی سنگکی یه بار 

اون روز هم صف  آقایون شلوغ ،خانم ها کسی نبود .وقتی نوبت من شد 

آقای نانوا گفت :چند تا ؟

گفتم :دو تا

دو تا نون  آورد انداخت روی میز توری یه کوچولو آوردم نزدیک تر ،خیلی  داغ بود،سریع دستمو کشیدم عقب و شروع کردم به فوت کردن انگشتام .یه مقداری  صبر کردم سرد بشه .کلی سنگ داشت .از یه سمت  نون شروع کردم تا سنگهای کوچیک و بزرگ رو جدا کنم .سنگها از خود نون داغتر 

یه سنگ رو چند بار با انگشتم جا به جا ؛بعد دستم رو فوت میکردم

تمام حواسم به سنگ و نون بود به اطراف توجهی نداشتم 

غافل از اینکه همه نگاها به منه

دو تا سنگ بالاخره از نون با کلی کلنجار رفتن ؛جدا شد  .نوک انگشتام قرمز قرمز بود

سرم رو بالا آوردم دیدم همه داخل صف و آقای نانوا منو نگاه میکنن

اشتباه کردن توی صورتم موج میزد 

آقای نانوا با دستکشی که داشت اومد سمتم؛ با یه حرکت دستش  از انتهای نون تا ابتدا تمام سنگها جدا شد ؛ همه از میز توری ریخت روی زمین  

گفت :اینجوری :)

من :  :|

رفتم سراغ دومی با روشی که دیده بودم .  نه تنها سنگها جدا نشد، کنار دستم هم سوخت ، نون هم پرتاب شد انتهای میز.میدونستم هنوزم  هم همه نگام میکنن ؛آروم نون رو آوردم نزدیکتر ،صبر کردم تا خنک تر بشه

یه لحظه دیدم یه دستی اومد نون رو از جلوی چشمم برداشت 

یه نفر از صف اقایون بود 

اومدم بگم نون منه،تمام سنگها رو جدا کرد بعد گفت:

بفرما  

منم هم تشکر کردم ولی تا رسیدن به خونه نون سنگک روی چادرم بود 

یه چیزی بگم و خداحافظ

سلام صبحتون بخیر :)

خوبید؟

هوا خنک شده عایاااااااااااااااا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan