. خاله ریزه :: زنگ انشاء

زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه یک روزانه نویس ساده

خاله ریزه

/ بازدید : ۱۰۸
اونقدر خسته بودم که حوصله نگاه کردن به اطراف رو  نداشتم.توی یه خط ِ مستقیم راه میرفتم

خواهر جان در خرید خیلی بد پسندِ  
برای یه خرید کوچولو ؛کلی باید مغازها رو بگردیم؛ قیمت ها رو بدونه؛ تا در انتها تصمیم بگیره چی بخر(گاهی اوقات نمی خره).
اون روز هم  کل مغازه ها رو گشته بودیم ،شب شده بود  ؛توان نداشتم پاهامُ روی زمین بکشم؛فقط دلم می خواست داخل تاکسی بشینم سریع برسیم خونه.
وقتی به ایستگاه تاکسی رسیدیم راننده ها مدام میگفتن برو اول صف  برو اول صف ...(حالا انگار ما نمیدونیم کجا بریم ).چشمهام دنبال سر صف بود  .من جلو ؛خواهرم پشت سر
از عقب اولین تاکسی رو دیدم  ؛دو تا سر پیدا بود(دو نفر صندلی عقب نشسته بودن) . درِ عقب تاکسی  رو باز کردم تا خواهرم بشینه من هم برم صندلی جلو بشینم .
یه خانم صندلی جلو نشسته بود من نمیدیدم 
دستم به دستگیره در عقب بود ؛به خواهرم گفتم بشین .؛ پسرا وقتی ما رو  دیدن جمع تر نشستند
خواهرم چشم غره رفت و گفت بیا بریم تاکسی بعدی؛ خجالت نمیکشی  ؟
من:ای بابا بیا بشین بریم  چه خجالتی آخه
خواهرم  :من با این تاکسی نمیام
من :بشین بریم خسته شدم 
پسرا هم میگفتن بیا دوستانِ میشینیم !
نه دقت به حرف دیگران داشتم نه  اهمیتی به چپ چپ نگاه کردن خواهرم
خواهرم دستمُ کشید  گفت :میگم بیا بریم تاکسی بعدی ،جا نمی شیم
منم  مقاومت میکردم ؛میگفتم نه همین جا بشینیم .خسته شدم ؛حالا هم که داریم زود میریم  ازتاکسی ایراد میگیری ؛مگه تو چقد چاقی؟
خواهرم دوباره گفت :پس من میرم تاکسی بعدی تو با این برو
من:خب  اگه سختت هست کیفت رو بذار بین خودت و اون آقا تو بشین
پسرا هم میگفتن آبجی بیا بشین سخت نگیر 
حس میکردم خواهرم داره لج میکنه ؛حوصله نداشتم برم تاکسی بعدی بشینم  تا مسافر بیاد .برای همین به حرفهای خواهرم اعتنایی نکردم ؛رفتم  درِ جلوی تاکسی رو  باز کردم بشینم تا  با این کارم؛ خواهرم مجبور بشه  بشینه
انتظار صندلی خالی داشتم؛ ولی یه پیرزن کوچولو ؛لاغر اندام اندازه یه بچه 7 یا8 ساله  نشسته بود
اون لحظه بود که متوجه شدم چی شده .خواهرم دیده بود و من ندیده بودم
خواهرم :عصبانی
من :علامت تعجب
پسرا : :)))
راننده تاکسی :هاج و واج

نویسنده : بانو ...
مهدی (:
۰۸ تیر ۱۹:۱۲
عجبببب😯😳
پاسخ :
بله :(
آقای برادر
۰۸ تیر ۱۹:۱۷
آی بد جور سوتی دادین...خواستین حال گیری کنین حال خودتون رو گرفتن..:))
پاسخ :
سوتی نبود اشتباه چشمی بود 😁
بله 😕
باران بهاری
۰۸ تیر ۱۹:۳۸
سلام بانو جان
خوبی؟
😁😁
پاسخ :
سلام عزیز دل خودم خوبی گلم ؟
:))
باران بهاری
۰۸ تیر ۱۹:۴۰
متشکر منم خوبم:)))

پاسخ :
خدا رو شکر عزیزم 😊😉😘
هوای باروونی
۰۸ تیر ۱۹:۴۱
سلااااام 😇😘😘😘
پاسخ :
سلام عزیزم خوبی ؟
حاج محمد
۰۸ تیر ۱۹:۴۹
موندم چی بگم
فوش بدم 
بخندم
گریه
چ وضعه
نمیشد یه کلمه همشیره اشاره کنه
😐😑😕
پاسخ :
سلام 
همه حالات در این پست هست 
امیدوارم نا مفهوم نباشه :)
 😐😞😕

بانوی مومن
۰۸ تیر ۲۰:۴۹
اشتباهه دیگه پیش میاد:)))اصلا هم سوتی نبود:)))
پاسخ :
عزیزم 😍😘😘
اردیبهشت ..
۰۸ تیر ۲۲:۱۱
:-):-) 
عزییزم.
پاسخ :
سلام عشق خودم 
خوبی نازنینم 
:)))
آسـوکـآ آآ
۰۸ تیر ۲۲:۳۸
واسه من و خواهرم تجربه شده که هربار به قصد خرید رفتیم هیچی نخریدیم:-/
یعنی پسرا فک کردن جفتتون قراره پشت بشینید:-D
پاسخ :
سلام عزیزم 
مرسی از حضورت 
منتظرت بودم 
با خواهر بیرون رفتن همینه 
بله پسرا و حتی خواهرم 😉
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
۰۸ تیر ۲۲:۵۴
 😑😑😑
پاسخ :
سلام عشقم😍😘😘
خوبی؟
اردیبهشت ..
۰۹ تیر ۰۹:۲۸
سلام به چشمهای مهربونت 
خوبم ممنون.توخوبی؟
پاسخ :
فدای تو بشم من 
دیروز نبودی عزیزم
خوبم خدا رو شکر ❤
اردیبهشت ..
۰۹ تیر ۰۹:۴۶
خدانکنه گلم.
هستم اکثرا.ولی گاهی ام حوصله ندارم   
الحمدلله 
پاسخ :
😍😘😘
خب خدا رو شکر آبجیم هست .الهی 
تنت سلامت 😙😙😙
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
۰۹ تیر ۱۰:۵۸
سلام

الحمدالله
 تو خوبی ؟
پاسخ :
خدا رو شکر فاطمه جان
منم خوبم الحمدالله
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
۰۹ تیر ۱۱:۴۷
گفتم دل درد دارم

الان که امتحانام تموم شده خوب شده 

عجب مکافاتی من دارم هااا

کلی استرس داشتم واسه درسام  رفتم داخل سایت

چند تا از نمراتم داخل سایت گذاشتن که خوب بوده راضیم

پاسخ :
پس به خاطر امتحان ها بوده
استرس داشتی
خدا رو شکر خیلی خوشحالم
ان شاءالله بقیه هم خوبه و راضی باشی :))
محسن رحمانی
۰۹ تیر ۱۲:۲۴
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ :
سلام
:))))
ممنون از حضور همیشگی شما
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۱:۲۸
😐😑😑😑
خخ:)
پاسخ :
😁😁😁😎😎😎
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۱:۵۵
ببین بیا هم خواهرت رو اذیت میکنی هم داداشت رو هر کدوم هم با روش خاص خودت 😑😐

پاسخ :
خخخخ
ای خدا 
حیف تو پیشم نیستی 😂😂😋
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۱:۵۸
اره خدا رو شکر پیشت نیستم وگرنه خدا میدونست چه طور اذیت میکردی 😅😁😅😅
برم نماز شکر بخونم 😑😂😂
💜❤
پاسخ :
بدو بدو برو وضو بگیر 😂😂😂
معطل نباش 😁😀😀😉😉
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۲:۰۰
اصلا تصمیم گرفتم هرشب نماز شکر بخونم که این بلا ازم گذشته 😂😂😂
💜❤❤💙
پاسخ :
بخون بخون روزها هم بخون 
اخ اگه آبجیم بودی 
اینجوری بودی 😨😨(علامت تعجب)
😂😂😂
❤❤❤
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۲:۰۳
ریمل چرا؟!🤔😕
پاسخ :
قبلنا یادت هست ؛)
الان رژ لب هم بود در ایموجیا 😉😁
ریحانهــ (:
۱۰ تیر ۰۲:۰۶
آها ؛)
عجب :)))
خودت چخبر؟خوبی؟
از کوچولوهای فامیلتون چخبر؟

پاسخ :
نگو نگو 
دیروز بیرون بودم وقتی رسیدم توی کوچه  همه بچه ها بود اون کوچولو با دوچرخه بود روی دوچرخه نشسته بود میخواست بیاد بغل من نمیدونستم دوچرخه رو بغل کنم یا اون رو .یکی یکی تمام دخترای کوچه اومدن تف تفیم کردن (بوس)😁
chefft.blog.ir 💞💕
۱۰ تیر ۱۲:۱۷
قلمت زیباست، مثل همیشه
پاسخ :
سلام عزیزم
مچکرم لطف داری
ممنون از حضورت گرم و همیشگیت
پسر ساده
۱۰ تیر ۲۱:۱۴
خخخ
پاسخ :
سلام
:)))
ریش قرمز (میلاد)
۱۱ تیر ۱۵:۵۷
یادش بخیر، یه زمانی صندلی جلو دو نفر سوار می کردن ...
پاسخ :
سلام 
اگه میشد کنار خانم مینشستم 
ولی حسابی آبروم رفته بود :)
Va hid
۱۴ تیر ۲۲:۵۱
جذاب تعریف می کنید خاطرات رو!!
پاسخ :
حرفهای جذاب زیادی دارم برای گفتن 
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
About Me
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان