زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه

یه مشت نمک

مادرِ دوست دختر خاله؛ خیلی خوش صحبتِ. خوش صحبت که نه؛ خیلی پر حرفِ

یه روز که خونه دختر خاله بودیم ؛اومد اونجا

ما ساکت بودیم ایشون صحبت میکردن

یه موضوع که تموم می شد؛ موضوع بعدی  شروع  می شد

از این شاخه به اون شاخه می پرید. یه سری درباره دخترها صحبت میکرد ؛یه سری در مورد پسرها بعد در مورد شوهر ....در مورد خواستگار از همه چی گفت ...

ما پنج نفر ؛فقط سرهامون رو تکون میدادیم(می خوای نشی تو حیرون آره و بله سر جنبون ) میشه گفت اصلا اجازه نمی داد کسی حرف بزنه .

به محض اینکه می خواستی حرف بزنی سریع حرف رو میگرفت؛و  ادامه میداد

من که بعد دو ساعت حسابی خسته شده بودم  با مامان اومدیم خونه

خاله  فردای اون روز اومد خونمون


-خاله جون بعضی کارهاش عجیبِ.من زیاد موافق کارهاش نیستم

خاله تعریف کرد :چون دیدم خانم خالقی نشسته و از جاش تکون نمی خوره؛ یاد حرف یکی از همسایه ها افتادم .باید کاری میکردم دلشوره بگیره و بره .تا ما از این وضعیت راحت بشیم

رفتم یه مشت نمک ریختم داخل  کفشش. تا دلش شور بزنه ؛بره خونه

تاثیری نداشت

 نیم ساعت  گذشت ؛ دوباره رفتم یه مشت دیگه  نمک ریختم

اصلا دلش شور نمی زد. حرفهاش بیشتر هم شده بود. حرفهاش  تازه گل انداخته بود چونه اش گرم تر از قبل   شده بود

بعد یک ساعت دیدم نمیره؛ رفتم یه مشت دیگه  نمک ریختم 

بعد از  ده دقیقه بلند شد که بره ؛یه نفس راحتی کشیدم .

یه لحظه یاد نمکها افتادم

توی کفش پر از نمک بود

 می خواستم زودتر از خانم خالقی برم نمکها رو بر دارم

ولی خانم خالقی دستش رو گذاشت روی شونه من. مدام می گفت  ناراحت میشم اگه تا جلوی در بیاین .خواهش میکنم بشینید اونقدر اصرار کرد که من نشستم .من هم  چشمم به در بود ؛اگه الان  ببینه چی میشه .وقتی در رو باز کرد، با تعجب یه نگاه به کفشش انداخت

خم شد گفت :

اینا نمکِ....؟این همه نمک اینجا چیکار میکنه؟؛فکر کنم یه بسته نمک ریختن توی کفشم (با تعجب نگاه میکرد)

شیرین(دختر خاله ) یه نگاه به من کرد ؛چون یکی دو بار این کار رو انجام داده بودم .هر سه ساکت بودیم . شیرین کفش رو از خانم خالقی گرفت نمکها رو خالی کرد کفش رو داد دست خانم خالقی

خانم خالقی گفت حتما کار بچه ها بود .چه بچه های شیطونی دارید

شیرین گفت: شاید و به من نگاه کرد


+از این کارها انجام ندید اینا خرافاتِ

ججج....سرش رو به صورت افقی تکان میدهد...
سلام
:))
ممنون از حضور شما
سلام بانوی عزیز دل
هههههه آره خرافاتن همشون😂
خوبی🙂
سلام عزیز دلم خودم
:))
بله خرافاتن:)
خوبم ممنون
خوبی تینا جون ؟
بلی منم خوبم🙂متشکر☺
خدا رو شکر خوبی تینا گلی
خواهش عزیز
:-) 
اوهوم خرافاته..یه نفر میگفت اینجور وقتا باید بشینی جلوی طرف هی خمیازه بکشی تا بفهمه خسته شدی پاشه بره.
سلام بر خواهر مهربونم
بله
اگه روبروی خانم خالقی رختخواب پهن کنی نمیره تا زمانی که خودش بخواد بره :))
ای وااااای😂😂😂😂
سلام
:)))
سلام عزیزدلم 
:-):-) 
پس خانم خالقی یه پدیده نادره.:)
عزیزی اردیبهشتم
:))
بله
از رو نمیره :)))
خرافاته
سلام
ممنون از حضور گرمتون :)
اوهوم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
سلام
:))))))
عاقا اومدید وب بانو کفشتونو باخودتون ببرید داخل نمک نریزه یه وقت :دی
ای وای چقدر خندیدم 
مامانم میگه چی شد خخخخخ
من کیلو کیلو نمک میریزم خخخخخ
سلام
ما کفش هامون رو میذاریم توی کیسه و میبریم با خودمون
سلام 
 😁😁
کارخوبی انجام میدید :))
سلام :))
سلام آقای رحمانی :)
جوجه ها رو بردید ؟
یه عکس دیگه ازشون میذاشتید.
جوجه ها امروز صبح رفتند
عکس نگرفتم
تخم مرغهای بعدی تا چند روز دیگه میرسن بعد داخل دستگاه میذاریم
ان شاالله لبتون همیشه خندون باشه .

اگه دنیا پر از آدمای خوب بشه که دنیا گلستون میشه :)
ممنون دل شما هم شاد شاد 
بله :)
خودتم از همون خوبایی عزیزدلم
عزیزمی آبجی گلم 
سلام :)


خوبی ابجی جان


ماشالله چقدر ماجرا بوده 

😂😂
سلام عزیز دل خودم 
خوبم خوبی عزیزم ؟
بله عزیزم 😉😉😉
نه :(


شکر خدا




چرا فاطمه جان؟😑
دور از جان

دلم درد میکنه
عزیزم 
از این ویروسها که جدیدا اومده گرفتی؟
نه

امتحان ها که شروع میشه خورد و خوراکم یکم می ریزه بهم

توی دوران امتحانت اکثرا دل درد دارم

سر جلسه گاهی بدتر میشه

+ کدام ویروس ؟؟؟
پس به خاطر امتحانهاست :(
شاید به خاطر استرس باشه 
همین حالت تهوع و دل پیچه که دارن میگیرن 
مثل وجود تو که خیلی خوبههه😘😘😘
سلام بر فاطمه خودم 
یه دونه خودم که اگه نباشه دلم میگیره 😍😘

سلاااام بر همه


یکمی باهاتون حرف داریم....

درباره ی محفل قرآنی مون...

منتظریم
تشریف بیارید اینجا: 
http://azf06.blog.ir/post/1246
سلام 
ممنون از دعوت شما :)
سلام ابجی جان

چی شده ؟
سلام عشقم اومدم وبت 
خصوصی پر بیننده ترین مطالب (لطفا شرکت کنید )فعاله 
سلام
مام یه بار این کارو کردیم شب خواستیم بریم پارک همسایمون اومد خونمون نمیرفت که نمیرفت اخر دوازده شب پاشد رفت
جاروهم برعکس کردیم
هرچی شنیده بودیم انجام دادیم اخر هممون محل و ترک کردیم پاشد رفت 
سلام 
😂😂😂😂
کل حرفهای رو که شنیده بودید انجام دادید 😂😂😂
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan