. عصر آن روز :: زنگ انشاء

زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه یک روزانه نویس ساده

عصر آن روز

/ بازدید : ۹۱


هر روز عصرها کنار  رودخونه  روبروی خونه مامان بزرگ زیر سایه درخت پشه  می نشستم .گاهی اوقات تنهایی گاهی اوقات با بچه های روستا.البته درست یا غلط بودن نام درخت رو نمیدونم .اهالی روستا به این درخت ؛درخت پشه میگفتند .همیشه لابه لای شاخه هایش گروهی از پشه هایِ صد تایی یا بیشتر وجود داشت  .نزدیک غروب از چند متری درخت نمی تونستی رد بشی. توی رودخونه همه چیز بود از خرچنگ حلزون وماهی گرفته تا بطری پلاستیکی مایع ظرف شویی ...

هنوز هم از خرچنگ می ترسم .عاشق حلزونهای کوچولو بودم  .بدن لیزی داشتند  خودشون رو با زحمت روی زمین میکشیدند.همیشه فکر میکردم خیلی خسته هستن اونا رو در دستم میگرفتم  و تا مسیری میبردم   تا خستگیشون در بیاد .وقتی از لاک بیرون میامدن برعکس مسیر رو می رفتن منم مدام میچرخوندمشون

اون روز عصر؛ طبق روزهای قبل  با یه کاسه تخمه آفتاب گردون نشسته بودم   .با چاقو گونی های (کیسه )تخمه آفتاب گردونِ بابا بزرگ رو سوراخ  می کردم  .بابا بزرگ اون گونی ها رو برای فروش گذاشته بود منم یواشکی هر روز  از اون تخمه آفتاب گردون ها بر میداشتم .تخمه آفتاب گردون بو داده دوست نداشتم


مشغول شکستن تخمه آفتاب گردون ها بودم که دیدم مریم(مریم که میگم یه زن 30 یا 35  ساله بود چون مادر بزرگم می گفت مریم؛ منم میگفتم مریم ) با یه آجر در دست کنار رودخونه به سمت من با سرعت  میامد .فاصله زیاد بود میدیدم این آجر رو هر چند متر یک بار داخل روخونه می کوبه.چشماش داخل رود خونه بود . در هر بار کوبیدن آجر به کف رود خونه کوچیک کم آب میخورد  و آبی بود ؛که به اطراف ریخته میشد . 4 یا 5 بار جلوی چشمم آجر به کف رودخونه زده شد

قبل از رسیدن مریم به من  ؛یه ماهی بزرگ از جلوی چشمام رد شد .مریم هم چادر به کمر بسته از روبروی من رفت .

چقدر زرنگ بود من خبر نداشتم  این مریم خانم .

منم دنبال اونا .

قبل از رسیدن به لوله آهنی مریم تونست ضربه ای به سر ماهی بزنه .ماهی از حرکت ایستاد .مدام دهانش باز و بسته می شد

مریم شبیه قاتل ها ماهی رو از آب گرفت .دست به کمر زد شبیه آفتابه شده بود.چشمانش گرد  از خوشحالی برق  میزد .  ماهی رو از دم آویزون کرد  گفت عجب ماهی بزرگی

برم برای تمیز کردنش

منم پشت سر مریم راه افتادم.دلم خیلی برای اون ماهی می سوخت .زمانی که پولکهاش رو با چاقو جدا میکرد پولکها رو بر میداشتم و گریه می کردم




نویسنده : بانو ...
محسن رحمانی
۲۲ خرداد ۱۴:۵۳
سلام :)
پاسخ :
ممنون وقت گذاشتید
علیرضا آهنی
۲۲ خرداد ۱۴:۵۳
ماهی بیچاره . ولی خوب خدا اونو برای استفاده شدن آفریده
پاسخ :
سلام

بله ولی نباید به اون صورت از آب گرفته میشد
جناب قدح
۲۲ خرداد ۱۵:۳۶
سلام :)

وقت بخیر بانو

معدتون چطوره ؟؟
پاسخ :
سلام جناب قدح
وقت شما هم بخیر
خدا رو شکر امروز بهتره
میم . الف
۲۲ خرداد ۱۶:۳۲
مریم خانوم چه روشی خوبی برایِ صیدکردن ماهی داشت😂😂😂
پاسخ :
سلام میم الف خودم
روشی جدید و خطرناک
هنوز شالاپ شالاپ شدن آب رو یادمه خخخخ
علیــ ـرضا
۲۲ خرداد ۱۶:۴۳
😄😄
سلام 
خاطره نویس 
چقدر شیطون بودیا 🤔 
و چقدر دل نازک 😩
مریم قاتلی بودع تو اون دوران با ذهنیت شما 
پاسخ :
سلام
من خاطرات خونه مادر بزرگ رو دوست دارم
الان هم از نظر من قاتله :)
chefft.blog.ir 💞💕
۲۲ خرداد ۱۶:۴۷
چقدر زیبا مینویسی😘
پاسخ :
سلام عزیزم:)
نگاه شماست که قشنگه
اردیبهشت ..
۲۲ خرداد ۱۷:۴۴
ای جانم.چه خاطرات قشنگی 
پاسخ :
سلام خواهر عزیز خودم 
قشنگ دیدی عزیزم
ممنون از نگاهت 😍😘
آقای سر به هوا :)
۲۲ خرداد ۱۸:۲۲
من همیشه اروز داشتم یه ماهی بگریرم
پاسخ :
سلام
یعنی هنوز نگرفتید 
ولی به روش مریم خانم نگیرید 
آلاء .
۲۲ خرداد ۱۹:۴۳
دلمان روستا خواست
پاسخ :
سلام  بر آلاء عزیزم
منم خیلی دلتنگ روستا شدم .کاش الان مادر بزرگ و بابا بزرگ بودن 
باران بهاری
۲۲ خرداد ۲۲:۰۰
سلام
خیلی شیرین بودی توی بچگیت 
یه دختر کوچولوی کنجکاو و شیطون.....
پاسخ :
سلام بر عشق خودم 
وقتی پستها رو برای داداشها میخونم میگن چه کارهای دور از چشم ما انجام میدادی 
الان کارهات رو شده :))
باران بهاری
۲۲ خرداد ۲۲:۰۷
راست میگه داداشت 
فکر کن با چاقو کیسه پاره میکردی....
تشت مینداختی توی آب...
دنبال مرغ و خروس ها می کردی...
مردم رو قاتل میکردی توی ذهنت😎😎

دارم از درد سر میمیرم حالم خیلی خرابه نمیدونم چرا این دوروز اینجوری شدم از زمین و آسمون برام می باره 😕😕😒😒
پاسخ :
عاقا من بی گناهم .بچگی بود و خامی 
راستی از داداشم در مورد قفل گوشیت پرسیدم 
اسم گوشیت چیه عزیزم ؟
قربونت برم عزیز دلم 
یکم بخواب به خاطر بی خوابی هم هست 
باران بهاری
۲۲ خرداد ۲۲:۱۴
آخ که بچگی چقدر نازه...میدونی من تقریبا بدتر از تو بودم😎
خوابیدم 2 ساعت کامل ولی خوب تاثیری نکرد و بدتر شده من اینروزا خیلی سردرد میشم قبل از ماه رمضون هم سردرد میشدم باید یه دکتر برم 😕
پاسخ :
خیلی خوب بود تینا .هر چی بیشتر فکر کنم .بیشتر غرق کودکی میشم 
خیلی خوب بود 
حتما بنویس قلمت که عالیه 
حتما برو .این سر درد ها  نباید زیاد عادی بشه 
آلاء .
۲۲ خرداد ۲۲:۵۹
ناگفته نماند الان تو روستام:)
پاسخ :
اخی چه خوب هوای پاک روستا 😍
مهدی (:
۲۲ خرداد ۲۳:۱۱
آدرس رو فک کنم یادم رفت درست کنم(:
پاسخ :
کدوم آدرس 🤔
مهدی (:
۲۲ خرداد ۲۳:۲۱
تو قسمت آدرس  کامنت اولی
آدرس وبی که هنوز راه نینداختمشو درج کردم
پاسخ :
پس اون کامنت رو حذف میکنم 
مهدی (:
۲۲ خرداد ۲۳:۲۵
باشه(:
پاسخ :
موفق باشید 
علی کشاورز
۲۳ خرداد ۰۰:۲۱
سلام درخت پشه همون درخت چنار هست؟ 
پاسخ :
سلام 
نه یه درخت بود با برگهای ریز که بهار گل سفید ریز ریز هم داشت
البته اهالی روستا درخت پشه می گفتند 
من در گوگل سرچ کردم حتی تصویر اون درخت رو هم پیدا نکردم 
اقای رمانتیک
۲۳ خرداد ۰۸:۰۹
سلام:)
پاسخ :
سلام 
طاعات و عبادات قبول 
موفق باشید 
عینکی عینکی
۲۳ خرداد ۰۹:۲۹
 َعملا ماهی گرفتن اشکالی نداره اما چجور گرفتنش مهمه :)
پاسخ :
سلام عزیزم 
بله اشکالی نداره 
با آجر رویی سر ماهی زدن خیلی دردناک :(
اخه این چه روشی بود 😁
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۵:۴۸
دلام ایــرانی
😂😂
پاسخ :
دلام😁😁

سلام عزیزم چه عجب کجا بودی تو ؟:)
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۶:۱۰
 بلع دگ من کع بیکار نیستممم
باید برم کار کنم برات پول بفرستمم 

پاسخ :
حدا قوت عزیز دلم 
حالا پول اوردی یا نه 😁😁
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۶:۴۱
خخخ
قرارع اخر ماه بدع .....

تحمل کن عزیزززم
پاسخ :
یه هفته تا آخر ماه مونده 
عاقا ما نخواستیم هر روز میگی امروز و فردا 
جواب رد بهت میدما 😁😁

من با عزیزم ....نمیشم 
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۶:۴۷
ایششششش

عهههههه دیفونع من برم میمونی رو دست مامانتاااااا

بزا باشم گناه دالم😁
پاسخ :
هوم 😕
راست گفتیا 😎😎
کو خواستگار
باشه باشه بمون 😂😂

عاشقتم  ❤
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۶:۵۲
اررع اررع 
بمون بمون 😂😂

ℳe to😚💝
پاسخ :
چیکار کنم مجبورم میفهمی میفهمی 😕
😂😂
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۶:۵۶
😂😂

اررع دگ باس تحملم کنی وگرنع باس ترشیتو بزارم

اصن خاعر ب این فداکاری کجا دیدی😂😂
پاسخ :
اوهوم 
باس تحمل کنم داداچ 
کو کو نگرد نیست تموم شد 😂😂

از اتاق فرمان اشاره میکنند یه نفر پیدا شده 😎
ولی من میگم فقط اجی حنانه خودم 😍😘😘
👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
۲۳ خرداد ۱۷:۰۳
ژونممممممم
کیععععع!؟؟؟؟؟

جااان جااااان

موباارکع!!!عاغااا من راضی عماااااا 😂😂
پاسخ :
هووم 🤔
حالا ما یه کلاسی پیش شما گذاشتیم 😁😁😏😏
بمون بمون عشقم عزیزمی نفسمی ❤❤
پووووف 
چقدر از دروغ بدم میاد آخه 😥😥😞😞😂😂😂😂
سجاد عبدی
۲۴ خرداد ۱۲:۲۰
:)
پاسخ :
سلام 
پیشاپیش عیدتون مبارک :)
امیر +
۲۴ خرداد ۱۲:۳۷
سلام . 

مبارکه !!

فقط حواستون باشه که بهش واکسن بزنین که مبتلا به بیماری های مختلف  نشه مثل پارکینسون . اول یک گوشه کز میکنه و غذا نمیخوره و کم کم فلج میشه و نمیتونه راه بره و در آخر هم ........ تجربه داشتم . برای همین بهتون گفتم 
لطفا مراقبش باشین ( من رو جانواران خیلی حساسم با اینکه حیوونی ندارم .)
پاسخ :
سلام ممنونم :)
چشم 
بله حتما
امیر +
۲۴ خرداد ۱۲:۴۵
عیدتون پیشاپیش مبارک 
پاسخ :
ممنونم :)
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
About Me
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان