زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه

باغ پرندگان قسمت دوم

بعد ناهار دوستان پیشنهاد دادن دوباره بریم همه جا رو ببینم .ولی من و فاطمه نرفتیم.رفتن خوب بود  برای برگشت؛  خیلی سخت بود .پله ها سنگی بود و غیر استاندارد .خیلی به کمر و زانو فشار میامد

مهری جون کفش های من رو پوشید. اخه با کفش پاشنه بلند اومده بود..دوست ندارم کسی از وسایل شخصی ام استفاده کنه و همچنین خودم از وسایل دیگران .این مورد در رودر بایستی موندم

با خانم میم و فاطمه نشسته بودیم که نگهبان برای چندمین بار اومد. منم جوابش رو میدادم

:ببینید بچه هاتون چقدر آشغال ریختن. این سه تا آلاچیق  پر از آشغاله .(با اخم و صورتی خشک )

پلاستیک آشغال ها رو نشونش دادیم و گفتیم؛ بچه های ما حتی  آشغال شکلات رو داخل این پلاستیک ریختند

دوباره بحث میکرد و میگفت تا چند متری اینجا هر چی آشغال هست برای شماست

خیلی روی اعصاب بود با اون پیراهن آبیش

وقتی رفت آلاچیق بعدی که تذکر بده؛ بلند شدم تا طراف رو ببینم هر چی گشتم کفش هام نبود ؛  یادم اومد مهری خانم کفش هام رو پوشیده .کفش های مهری خانم رو پوشیدم حس کردم الان که بی افتم .اصلا نمی تونم با کفش پاشنه بلند راه برم .دستم به درختها بود که زمین نخورم

اطراف رو دیدیم .هیچ آشغالی نبود

 دستم  به یکی از درختها بود (به عنوان تکیه گاه) و گفتم ببینید آقا این اطراف چیزی نیست .شما یه آشغال نشون من بده

یه چرخش 360 درجه زد ؛یه لیوان یه بار مصرف پیدا کرد .گفت بیا اینم آشغال (درست میگفت از لیوان های ما بود)

با تعجب نگاه کردم  فقط همین

.آشغال رو برداشتم همه بچه ها اومدن دور من

بچه ها تک تک  از نگهبان شاکی بودن

خاله نمیذاره ما جایی بریم

خاله میگه آشغال نریزید ؛ ما که آشغال نمیریزیم و...

رفتم پیش فاطمه .به فاطمه گفتم بریم قسمت مدیریت .ولی فامیلیش رو نمی دونستیم

با اون کفش کج و کوله راه میرفتم.فاطمه هم میخندید به راه رفتن من .بالاخره پیداش کردیم روی لباسش اسمش نوشته شده بود

رفتیم قسمت مدیریت و شکایت

وقتی برگشتم از همه عذر خواهی کرده بود

+یه گوشه از اتفاقات دیروز رو نوشتم سپاسگذارم که وقت میذارید و میخونید

++ سعی کردم در دو قسمت بنویسم تا دنبال کنندگان راحت تر باشند

+++ یه سری از دوستان همیشه پست ها میخونند حتی اگر زمانی هم نباشند. یک خسته نباشی به دنبال کنندگان خاموش . ممنون از همگی

++++اینجا هم گله و شکایت بود ولی حذف کردم


زیاد خوش نگذشته پس
سلام بر دوست خودم اتفاقا خیلی خوب بود 
زیبایهاش بیشتر بود :)
سلام=)
بعضی از نگهبان ها واقعا تو حس میرن😑😑😐
سلام بر تینا خودم 
دقیقا 
شاید نیم متر اونجا برای آقای میم صاد بود :)
آقای میم. صاد همون مامور هست🤔
بله 
همون مامور بد اخلاق هستن 😊😉
این طور که این نگهبانه گیر میداده

من بودم بهم خوش نمیگذشت
نه اتفاقا خیلی خوش گذشت 😊
چه خبرا ؟
سلامتی

چرا پست هات کامنت بستند ؟


اوا چرا وبلاگ رو بستی 




خب خدا رو شکر 
بچه ها نیستند .یعنی تا الان نبودن 
الان دارند میان
آخه آدم اردو میره کفش پاشنه بلند میپوشه! :||| نچ نچ نچ -_-
یکی میخواست همین رو بگه والا 
فکر کنم خودش متوجه شده بود :))
نچ نچ نچ عجب کارهایی مردم انجام میدن
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan