تبخال

صبح که از خواب بیدار شدم متوجه دو عدد تبخال بزرگ شدم 

من هر وقت توی خواب بترسم تبخال میزنم 

فقط یادمه خواب یکی از بچه های بیان رو دیدم

نمیدونم کی بود یادم نیست 

آخ اگه پیداش کنم .....(شوخی)

۲۳ نظر ۲ لایک:)

هر شب قبل افطار

بعد از اتمام فیلم های تلویزیون یه سر رفتم آشپزخونه
با تعجب به ظرفهای چیده شده روی کابینت نگاه کردم .مامان  در حال سیب زمینی رنده کردن بود
رو به مامان گفتم :این دو سه شب این همه ظرف
فردا شب هم حتما ما یه دیگ ؛آشی سوپی حلیمی و...یه چیزی  باید بذاریم و برای تک تک همسایه ها ببریم
مامان  سیب زمینی بعدی رو برداشت و گفت سوپ خوبه .سوپ رشته ای
ادامه مطلب ۱۵ نظر ۳ لایک:)

حوصله ام سر رفته :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

فقط به آبجی ها رمز رو میگم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خاله زری

خدا رحمت کند تمام  مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها رو  ؛ آنهایی که الان در بین ما نیستند

انسانهای با تجربه ؛ انسان های دوست داشتنی  ؛هنوز هم فرزنداشان  در تمام حرفهایشان از آنها میگویند .از ساده بودن آنها از چشم و دل سیر بودنشان از مهربانی و از خودگذشتی آنها .با رفتن آنها برکت هم از خانه ها رفت

چون محتوای  وبلاگم  نصیحت گونه نیست و اکثر پستها داستان و خاطره هست یک پست کوتاه  به یاد خاله زری مینویسم

ادامه مطلب ۱۵ نظر ۴ لایک:)

اکالیپتوس

چند روز پیش به برادرم گفتم یه خوشبو کننده هوا بگیر
برادر جان هم یه خوشبو کننده و ضد عفونی کننده هوا به نام اکالیپتوس خرید
همون روز اول که داخل خونه استفاده کردم؛ با اینکه بوی خوبی نداشت؛ احساس کردم نفس کشدن برام راحت شده
چون در این فصل فوق العاده آلرژی یا همون حساسیت دارم؛ هر روز از این ضد عفونی کننده استفاده کردم (البته یه اسپره دارم که  الان جواب نمیده )
گاهی اوقات که عطسه هام شدید تر میشد یه مقداری روی دستمال کاغذی میزدم و دستمال کاغذی رو نزدیک بینی میگرفتم و کاملا خوب میشدم

دیروز 5 دقیقه به اذان صبح بود که متوجه شدم حساسیتم داره شروع میشه
حساسیتم به این صورت هست: اول چشمها میسوزه ؛ بعد  بینی دچار گرفتگی و  بعدتر از همه  ؛عطسه های  پشت سر هم ...
سریع رفتم داخل اتاقم ؛ اتاق هم تاریک بود یه نور کمی از آشپزخونه اتاق رو تا حدودی روشن میکرد.لامپ رو روشن نکردم . از روی میز  اکالیپتوس  رو برداشتم و انگشت اشاره رو ؛روی ضدعفونی  کننده گذاشتم و  اون رو سمت اتاق گرفتم و فشار دادم
وااااای با یه اشاره انگشتم ؛چشمام سوخت سوخت سوخت
سر ضد عفونی کننده رو  به سمت خودم گرفته بودم
اشکی که از چشم راستم میامد
مدام پشت سر هم؛ مشت مشت آب به صورتم می زدم  تا بعد از چند دقیقه شرایط عادی شد

+تعداد دنبال کننده های خاموش با نقاشی پست قبل  زیاد شده . در پست  های بعد نقاشی نمیذارم از الان گفتم :)




۱۶ نظر ۵ لایک:)

خاموش ها


وبلاگ من هم دنبال کننده خاموش داره هم خواننده خاموش 

خدا قوت .نقاشی رو رنگ کنید یکم تنوع بشه

نقاشی


۳۶ نظر ۷ لایک:)

امروز

مشغول چت با حنانه جون بودم که تلفن خونه زنگ خورد

یا خدااااا  خاله کوچیه است

خاله کوچیکه کمتر از 45 دقیقه حرف نمیزنه

در جریان حال امروز من که بودید!(از علامت ! بدم میاد)

هیچی هم با حنانه چت میکردم؛ هم با خاله صحبت

10 دقیقه اول؛ خاله قربون صدقه میره و حال کل فامیل رو میپرسه

آخه یکی نیست بگه ؛مگه من آمار همه رو دارم

تمام حواسم به حنانه بود(بحث جدی بود)  .هر چی خاله میگفت مدام میگفتم بله آره آهان .

خاله بعد چند دقیقه تلفن رو قطع کرد

من همزمان نمی تونم چند کار رو با هم انجام بدم

چند وقت پیش کلاسy بودم که استاد اومد کنار دستم یواشکی گفت: گوشات مشکل داره

:چرا هر چی میگم جواب من رو نمیدی .حتما یه دکتر برو

خودکار رو کنار گذاشتم و گفتم؛ اگه من مشغول انجام کاری باشم ومخصوصا به اون  کار  علاقه داشته باشم توجه ام به اطراف صفر میشه

 :حالا خلاصه گفتم .

-ولی حرفم رو باور نکرد

خبر نداره من مشغول انجام کاری باشم؛ اگه مامان میوه و چای هم بیاره ؛  می خورم و متوجه نمیشم که خوردم .اگه اعتراض کنم ؛مامان میگه آوردم


+خدا رو شکر باران همچنان ادامه داره

++ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم

التماس دعا


به یاد وب قبلی

در پایان هر پست :

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم






۱۶ نظر ۴ لایک:)

تصمیم اعضا خانواده

اعضا خانواده تصمیم گرفتن من رو تنبیه و یه مدت گوشی نداشته باشم 

امشب روغن در ماهی تابه گذاشتم  و اجاق گاز رو روشن کردم

  بعد مشغول وب گردی 

ده دقیقه بعد آشپزخونه  پر از دود شد :(

ولی من با لپ تاپ میام 😁😁😁



۲۶ نظر ۹ لایک:)

مکبر شیطون

بعد از چند پست غذایی حالا  مدرسه و دوران راهنمایی:

نیمی از  ساعت کلاس  گذشته بود؛  معلم عزیز یادش اومد نماز ظهر و عصر رو نخونده(همیشه اول وقت  می خوند ) .کتاب رو بست و گفت: بچه ها من میرم نماز ؛هر کسی هم نماز  نخونده می تونه بیاد بخونه.خانم حسینی که از کلاس بیرون رفت؛ ما هم پشت سر خانم  راه افتادیم .از خدا خواسته چند دقیقه ای از کلاس بیرون باشیم  .هیچ کدوم نماز نخونده  بودیم .دقیق خاطرم نیست چه ساعتی از روز بود  و چقدر تا پایان روز وقت داشتیم .خلاصه خانم حسینی که ما رو دید گفت :موکت داخل حیاط پهن کنیم و  همه با  هم نماز بخونیم و هماهنگ باشیم .یه نفر هم بیاد مکبر باشه

نماز ظهر رو خونیدم ؛نماز عصر در رکعت آخر ؛وقت سلام  نماز؛ مکبر گفت به حول الله .مکث کردم و شک داشتم ؛چون دیدم کنار دستیم بلند شد من هم ایستادم .بعد از پایان نماز؛ مکبر شیطون کلی میخندید و گفت 5 رکعت خوندید .از  اول بخونید .لنگه کفشی بود که بچه ها سمتش پرتاب میکردن


۱۵ نظر ۷ لایک:)
آرشیو مطالب
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان