. زنگ انشاء

زنگ انشاء

کسی که زنگ انشاء رو دوست نداشت ولی الان دوست داره بنویسه یک روزانه نویس ساده

😢😢

/ بازدید : ۱۶


رفتنت اتفاقی بود 

اتفاقی که کرد  ویرانم ....


نویسنده : بانو ...

تینا

/ بازدید : ۲۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بانو ...

کتری جدید و درد سر ما

/ بازدید : ۸۳

از زمانی که مامان این کتری جدید رو برای چای گذاشته ؛همه در حال دویدن هستند

دیروز می خواستم برای خاله ها چای بریزم شیر کتری بسته نمیشد ؛یه دستم استکان یه دستم به شیر کتری که بسته نمیشد

من :مامان بدوووووووووو 

مامان در حال دویدن

خاله ها بدوووووووووووووووووو که چی شده



نویسنده : بانو ... ۳۶ نظر

به خاطر 500 تومن

/ بازدید : ۷۷

دوستی تعریف میکرد :

با صدای مامان از خواب بیدار شدم با اینکه پنجره ها بسته بود؛ ولی صدای مامان با آقای سبزی فروش رو میشنیدم

پنجره رو باز کردم؛  صدای مامان توی کلِ کوچه می پیچید. مامان می خواست تخفیف بگیره ولی آقای سبزی فروش می گفت نه

مامان همیشه باید تخفیف بگیره ؛حتی شده هزار تومن

اون روز هم به خاطر 500 تومن چونه میزدن !

بیشتر لج بازی بود تا تخفیف گرفتن


آقای سبزی فروش یه سه چرخه موتوری دارِ؛ که دور تا دور اون با سیم های پوشیده شده (شبیه قفس)

بعد ده دقیقه دیدم نخیر این قضیه تموم بشو نیست ؛تک تک همسایه ها میامدن و میرفتن و به مامان سلام می کردن .

دست و صورت نشسته یه چادر انداختم روی سرم؛ پونصد تومن پول از کیفم  برداشتم؛ بدو بدو رفتم بیرون؛تا این موضوع زودتر تموم بشه . در نیمه باز بود ؛مامان سمتِ چپِ در ایستاده بود ؛آقای سبزی فروش با موهای فر و صورت قرمز و چشمای  از حدقه در اومده و  عصبانی رو به روی  مامان  .فاصله اونا کم بود من نمیدونم چرا اینقد داد میزدن

بدون سلام و حتی کوچکترین نگاهی به مامان  500 تومن رو دادم دست سبزی فروش اونم سریع رفت سمت موتور ؛که با فاصله کمی از دیوار پارک  شده بود

مامان چشم غره ای بهم رفت. سریع پشت سر سبزی فروش راه افتاد تا پول رو پس بگیره

مامان بین دیوار و موتور سه چرخ بود همین که اومد حرف بزنه؛ سبزی فروش حرکت کرد مامان رو ندید

هم سبزی فروش می رفت هم مامان با سرعت زیاد

در ابتدا فکر کردم مامان به خاطر پول داره میره .می گفتم بیا کجا میری 500 تومن ارزش نداره

بعد صدای جیغ مامان رو شنیدم که میگفت آی چادرم آی چادرم ؛چادرم به این سیمها گیر کرده .مامان جیغ میزد ولی صدای موتور زیاد بود و اون آقا نمیشنید

منم همون جوری هاج و واج خشکم زده بود .صدای جیغ مامان بیشتر شد تا اینکه شنید

چون چادر مامان به سیم های (قفس) موتورش گیر کرده بود و پاره شده بود هم پول رو پس داد هم یه مقداری سبزی به مامان




نویسنده : بانو ... ۳۱ نظر

خوابم نمیاد

/ بازدید : ۵۹

کافیه بعد از ظهر نیم ساعت بخوابی 

ساعت3:05 من همچنان بیدار 😕😕

پیشنهاد به دوستان دنبال کننده: داستان پنج روز بدون وقفه را در وبلاگ کنج بخونید 😊

نویسنده : بانو ... ۳۵ نظر

صبح بخیر

/ بازدید : ۷۰

مهربان کـه باشی

خورشید از سمت قلب تو 

طلوع خواهد ڪرد 

و صبح مگر چیست ؟ 

جز لبخند مهربانت...

سلام

صبح بخیر

لبخند خدا بدرقه نگاه مهربانتان


روز دختر خانمهای گل مبارک 



نویسنده : بانو ... ۳۸ نظر

❤❤❤❤❤

/ بازدید : ۷۳

نویسنده : بانو ...

آبجیای گلم بیاین گپ/رمز همون قبلی

/ بازدید : ۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بانو ...

به مقدار لازم

/ بازدید : ۹۲

من هنوز به مقدار لازم رو متوجه نشدم یعنی چی

یه قاشق ؛دو قاشق ......چند قاشق ؟

با کدوم قاشق ؟


 از ترشی هایِ دختر دایی با عطر گلپر خوشم اومد .همون ترشی خودمون(گل کلم ؛کرفس؛هویج؛...)  به اضافه گل پر

وقتی مامان وسایل ترشی رو آماده میکرد و داخل ظرف می ریخت ؛من هم به گفته دختر دایی به مقدار لازم  گلپر اضافه میکردم

بعد چند روز وقتی درِ ظرف رو باز کردم بوی تندی بینی ام رو اذیت میکرد .قبل خوردن ترشی ؛از بوی ترشی فراری بودی .وای به روزی که  ترشی رو میخوردی

همه می گفتن زیاد ریختی .من می گفتم نه به مقدار لازم ریختم

تصمیم گرفتیم گلپرها رو جدا کنیم تا شاید قابل خوردن بشه و این بوی بد از بین بره

 دو ساعتی  طول کشید گل پرها رو جدا کنم


بعد از جدا کردن:

دو مشت گل پر برای 4 کیلو ترشی !

وقتی به دختر دایی گفتم ؛گفت باید خیلی کم گلپر اضافه میکردی

گفتم چقدر؟

گفت : مثلا به اندازه یکی دو قاشق غذا خوری

اون ترشی هیچ وقت قابل خوردن نشد







نویسنده : بانو ... ۶۱ نظر

خرابکار

/ بازدید : ۸۱
داداشم پنکه رو تعمیر میکرد(الان) 
گفت :بیا کمک خرابکار !
 بعد برو وبلاگت بنویس ؛سر  پنکه رو ۳۶۰درجه چرخوندی 
مگه این پنکه دایره ای میچرخه ؟

منم حرف گوش کن اومدم نوشتم 

+وبلاگم نمیاد در جریان پستها هست 


نویسنده : بانو ... ۴۵ نظر
About Me
زنگ انشا فرصتی برای از خود گفتن و به خود باوری رسیدن زنگی برای زیبا دیدن و زیبا اندیشیدن
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان